آزادي در امتداد حصار
دوري از دوست آشنا و يار و ديار بعلاوه فشارهاي عصبي معمول دوران سربازي در آن روزهاي آخر دورۀ آموزشي برايمان غير قابل تحمل مي نمود طوري كه لحظه ها بر ما خيلي ديرتر از صبح هاي خوش و رخوت آلود و آسودۀ آن دوران كه تابستان ها در خانۀ پدر بزرگ، با شوق بازي با پسر دايي و تمام شدن امتحان ها از رختخواب پهن شده بر گسترۀ بي انتهاي تراس ، مثل فنرجدا مي شديم، مي گذشتند. باور كنيد كه خيلي ديرتر مي گذشت.
چيزي به پايان دورۀ دو ماهه نمانده بود جز سه روزي كه بايد در اردوگاهي در دورترين نقاط پادگان ، شرايطي مشابه با جنگ را تحمل مي كرديم. اما شما همۀ اين مشكلات را بگذاريد يك كفۀ ترازو و در كفۀ ديگر آن، احساسي را بگذاريد كه تا كنون به آن كيفيت تجربه اش نكرده بوديم و آن نوعي سلب اختيار و اسارتي بود كه در همۀ زمانهايمان جريان داشت.
ساعت خواب اجباري، ساعت بيدارباش اجباري، غذا خوردن اجباري، راه رفتن اجباري، دويدن اجباري و.... نديدن دوستان و نزديكان هم برخلاف میل و خارج از حيطۀ تصميم گيري ما بود.
در اين فضا شب دوم اردو، ساعت حدوداً 10 شب بود كه همه سربازها را در دره اي كه سكني گزيده بوديم به صف در آوردند و گفتند امشب بايد به پياده روي شبانه برويم. در ظاهر كار سختي در پيش بود چون با آن خستگي كه از تمرينات روزانه داشتيم مي خواستيم استراحت كنيم تا براي فردا انرژي بگيريم، اما بخاطر اينكه خيلي وقت بود شبها را زود خوابيده- بوديم و در آن ساعت اجازۀ قدم زدن نداشتيم، من از اين اتفاق خوشحال شدم؛ ... بالاخره راه افتاديم و به ستون دو شروع به حركت كرديم. مسيرمان از دامنۀ تپه هاي كنار اردوگاه شروع مي شد كه اتفاقاً يك جانب آن در قسمتهاي مرزي پادگان با محيط بيرون بود. از دامنۀ تپه عبور مي كرديم و بدون اينكه كوچكترين صدايي ايجاد كنيم يا حرفي بزنيم با هم به پيچ تپه رسيديم. ماه در همه مسير نظاره گر ما بود.
حالا به سیمهای خاردار مرزی اردوگاه رسیده بودیم . بويي در هوا پراکنده بود. بويي غريب اما آشنا. بوي خوش آزادي، بوی تسکین دیدار روستاهای اطراف و ماشینها و آدمها و همه چیزهایی که در این دوری و دیری برایمان حکایتگر زندگی در دنیای بیرون بود، اما... اما این حصار سیمی جلوگیر بود از رسیدن به زندگی بیرون. ما زندانیانی بودیم که به انتخاب خودمان اینجا آمده بودیم تا از این مرحله عبور کنیم و به زندگی ادامه بدهیم، که دوران سربازی را دوران گذار از گذشته به آینده شیرینتر و آزادتر می دانستیم. از دوره فقط چند روزی یا چند ساعتی - کسی چه می داند که کی ترخیص می شویم ؟ - مانده ، عجیب است که بنشینی و فقط به بوی آزادی دلخوش شوی. در اینجا تو آزادی اما فقط در امتداد حصار . باید عبور کنی تا به آزادی واقعی برسی.
"آزادی در امتداد حصار" نوع مرگبارتری از اسارت است، چون به تو جلوه نشان می دهد و دلخوشت می کند و از حرکت بازت می دارد اما هیچگاه به تو کامی نمی دهد. جلوه ها را بردر! عبور باید کرد .
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 1:39  توسط مهدی
|

وصیت
نیمی از سنگها، صخره ها، کوهستان را گذاشته ام
با دره هایش، پیاله های شیر
به خاطر پسرم
نیم دگر کوهستان، وقف باران است.
دریایی آبی و آرام را
با فانوس روشن دریایی
می بخشم به همسرم.
شب های دریا را
بی آرام، بی آبی
با دلشوره های فانوس دریایی
به دوستان دور دوران سربازی
که حالا پیر شده اند.
رودخانه که می گذرد زیر پل
مال تو
دختر پوست کشیده من بر استخوان بلور
که آب
پیراهنت شود تمام تابستان
هر مزرعه و درخت
کشتزار و علف را
به کویر بدهید، ششدانگ
به دانه های شن، زیر آفتاب
از صدای سه تار من
سبز سبز پاره های موسیقی
که ریخته ام در شیشه های گلاب و گذاشته ام
روی رف
یک سهم به مثنوی مولانا
دو سهم به « نی » بدهید
و می بخشم به پرندگان
رنگها، کاشی ها، گنبدها
به یوزپلنگانی که با من دویده اند
غار و قندیل های آهک و تنهایی
و بوی باغچه را
به فصل هایی که می آیند
بعد از من ....
بیژن نجدی
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 15:12  توسط مهدی
|

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولی دل به پاييز نسپرده ايم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ايم
اگر داغ دل بود ما ديده ايم
اگرخون دل بود ما خورده ايم
اگر دل دليل است اورده ايم
اگر داغ شرط است ما برده ايم
اگر دشنه دشمنان گردنيم
اگر خنجر دوستان گرده ايم
گواهی بخواهيد اينک گواه:
همين زخمهايی که نشمرده ايم!
دلی سربلندوسری سر به زير
از اين دست عمری به سر برده ايم.
قیصر امین پور
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 2:6  توسط مهدی
|
دوستان عزیز
یک پیشنهاد دارم
اول برین خوب اینور و اونور دور بزنین و کامنت های جور وا جور بذارین
وقتی خواستین از اینترنت خداحافظی کنین یه دقیقه برای خودتون
فقط برای خود خودتون وقت بذارین و مطلب پایین رو که از پر مغز ترین جملات مولاناست رو با آرامش بخونین
حالا اگه مثل من شکه شدین یه دقیقه دیگه وقت رو تمدید کنین و روش فکر کنین
چقدر خوبه که آدم گاهی به بدیهیات زندگیش نگاهی دوباره بندازه

آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود آن است
یکی گفت که اینجا چیزی فراموش کرده ام.
خداوندگار فرمود که درعالم یک چیز است که آن فراموش کردنی نیست. اگر جمله چیزها را فراموش کنی و آن را فراموش نکنی، باک نیست و اگر جمله را به جای آری و یاد داری و فراموش نکنی و آن را فراموش کنی هیچ نکرده باشی. همچنان که پادشاهی، تو را به ده فرستاد برای کاری معین. تو رفتی و صد کار دیگر گزاردی. چون آن کار را که برای آن رفته بودی نگزاردی، چنان است که هیچ نگزاردی. پس آدمی در این عالم برای کاری آمده است و مقصود، آن است. چون آن نمی گزارد پس هیچ نکرده باشد
از آدمی آن کار می آید که نه از آسمانها می آید نه از زمینها می آید و نه از کوه ها
چون آن کار بکند، ظلومی و جهولی از او نفی شود. اگر تو گویی که« اگر آن کار نمی کنم ،چندین کار از من می آید» آدمی را برای آن کارهای دیگر نیافریده اند. همچنان باشد که تو شمشیر پولاد هندی بی قیمتی که آن در خزاین ملوک یابند آورده باشی و ساطور گوشت گندیده کرده که« من این تیغ را معطل نمی دارم ، به وی چندین مصلحت به جای می آرم» یا دیگ زرین آورده ای و دروی شلغم می پزی که به ذره ای از آن صد دیگ به دست می آید
آمدیم بهانه می آوری که من خود را به کارهای عالی صرف می کنم، علوم فقه و حکمت و منطق و نجوم و طب و غیره تحصیل می کنم. آخر این همه برای توست : اگر فقه است برای آن است تا کسی از دست تو نان نرباید و جامه ات را نکند و تو را نکشد، تا تو به سلامت باشی و اگر نجوم است، احوال فلک و تاثیر آن در زمین، از ارزانی و گرانی و امن و خوف، همه تعلق به احوال تو دارد، هم برای تو است
.چون تامل کنی ، اصل تو باشی و اینها همه فرع تو
چون فرع تو را چندین تفاصیل و عجایب ها و احوالها و عالم های بوالعجب بی نهایت باشد ، بنگر که تو را که اصلی چه احوالها باشد
تو را غیر این غذای خواب و خور ، غذای دیگر است. در این عالم آن غذا را فراموش کرده ای و به این غذا مشغول شده ای و شب و روز تن را می پروری. آخر این تن اسب توست و این عالم آخور اوست و غذای اسب غذای سوار نباشد. او را به سر خود، خواب و خوری است وتنعمی است.
اما سبب آن که حیوانی و بهیمی بر تو غالب شده است ، تو بر سر اسب ، در آخور اسبان مانده ای و در صف شاهان و امیران بقا مقام نداری. دلت آنجاست ، اما چون تن غالب است، حکم تن گرفته ای و اسیر او مانده ای.
همچنان که مجنون قصد دیار لیلی داشت. اشتر را آن طرف می راند، تا هوش با او بود. چون لحظه ای مستغرق لیلی می گشت و خود را و اشتر را فراموش می کرد ، اشتر را در ده بچه ای بود ، فرصت می یافت، باز می گشت و به ده می رسید. چون مجنون به خود می آمد دو روز راه باز گشته بود. همچنین، سه ماه در راه بماند. عاقبت افغان کرد که « این اشتر بلای من است » از اشتر فرو جست و روان شد.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 2:28  توسط مهدی
|

تصمیم
و من آخر ،
در يك روز پاييزي ،
همراه پرستوها ،
به سوي چشمه هاي نور ، مي آيم
و من ، همدست باران هاي حاصلخيز
در يك روز طوفاني ،
ازاين خواب ،
از اين خواب خرگوشي ،
مي روبم ، تمام پلك هاي سخت و سنگين را...
علی صفائی دی ۴۷
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 1:33  توسط مهدی
|
راهزنان کوچه دلگشا 2
امروز روز حمله به قلعه جادو گر پیر بود. تا آن روز این نقشه به علت اشکالات فراوان عقیم مانده بود . ولی حملات جادوگر پیر دلاوران را به ستوه آورده بود. باید امروز کار او را یکسره می کردند.
«جک» دلاور تیر را در چله کمان گذاشت به دقت سوراخ سیاه بالای سردر قلعه را نشانه رفت و رها کرد. تیر چند متر بالاتر از سر دیوار گذشت. پس جادوگر بیدار بود و طلسمش هنوز کار می کرد.
تیر دوم آماده شد. این بار کهنه نفت آلوده ای نیز بر سر تیر نصب گردید. «جو» کبریتی بیرون آورده کهنه را آتش زد و تیر با دقت بیشتری رها شد. ولی نیروهای اهریمنی جادوگر محافظ قلعه بودند. تیر به دیوار خورد و در حالی که تا نصفه سوخته بود بر زمین افتاد .
موسیقی هیجان انگیز و وحشت آوری شنیده می شد. «جو» هفت تیر خود را در آورد؛ «جان» دست او را گرفت. با اسلحه گرم نمی شد کاری از پیش برد. راضیه خانم با شنیدن صدای ترقه چیزی نمانده بود بچه بیندازد. هر سه آنها خاطره کتک جانانه آن روز بعد از ظهر گرم را هنوز بخوبی به یاد داشتند. «جان» تیر کمان خود را از پر کمر گشود. چند سنگریزه گرد و مناسب همیشه در جیب داشت. کمی از دیوار قلعه فاصله گرفتند. موسیقی همچنان بشدت شنیده می شد. لحظه خطرناکی بود. صبر کردند تا اکبر سپور با گاری اش آمد و گذشت. «جان» سنگ را در فلاخن گذاشته به دقت نشانه رفت و رها کرد. تقریبا بلافاصله غرش دیو آسای جادوگر برخاست:
«بی پدر و مادر های حرومزاده! ولد چموش ها! چی می خواین از جون من ؟ مگه شماها خواهر و مادر ندارین ؟»
صدا در اعماق قلعه ضعیف شد. معلوم بود که جادوگر می خواهد از اتاق پایین بیاید و خود را به در بزرگ برساند. سه دلاور بر زین جستند و اسبها را از جا کندند. در قلعه در همین لحظه گشوده شد و جادوگر که کف بر لب آورده بود بیرون جست. پشت سر سه دلاور فحش و قلوه سنگ سرازیر گشت. یکی از سنگها کمانه کرد و بر کمر «جک» دلاور فرود آمد . آه از نهاد شمشیرزن دلیر برخاست. اما نباید از پا در می آمد، سرنوشت شهری در دست او بود. به زحمت خود را تاخم راه رساند و در آنجا در حالی که دست بر کمر گرفته بود نشست.
«جان» و «جو» از پیچ کوچه گذشته بودند ولی وقتی متوجه نیامدن او شدند برگشتند. چه صحنه دلگدازی... اکنون دو دوست باید پیکر مجروح دوست خود را به قرار گاه بکشانند. خوشبختانه ارابه در همان نزدیکی منتظر بود. آن دو پیکر نیمه جان «جک» را از جا برداشته کشان کشان به طرف ارابه بردند و هر طور بود کنار چلیک خاکروبه نشاندند. «جو» در محل اسب و «جان» در جای راننده قرار گرفت. شلاق بر گرده اسب فرود آمد و ارابه را از جا کند:
«آی کپی اوقلی! آی بی پدر و مادر آی... وایسا ببینم ها... »
دلاور مجروح با دو یار خویش بار دیگر چهار نعل در جنگل به حرکت در آمدند. باید هر طور بود تا پیش از غروب خود را به قرارگاه می رساندند. فردا مبارزه بزرگی در پیش بود؛ با راهزنان کوچه دلگشا قرار مبارزه داشتند.
پایان
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 2:7  توسط مهدی
|
این داستان از نویسنده محبوبم پرویز دوایی است که به بهرام ری پور تقدیم شده
منم به یکی از دوستان که گفته بود بلاگت دلگیره تقدیمش می کنم
راهزنان کوچه ی دلگشا
«جک» دلاور صبح خیلی زود از خواب بیدار شد. اول فورا زیر سرش را رسیدگی کرد: اسلحه هنوز آنجا بود. از جا برخاست. به سر برکه رفت و مشت آبی به صورت زد. امروز روز حادثه بود، باید خود را آماده می کرد و به «جان» و «جو» هم خبر می داد . پس سر خود را به آسمان برداشت و غریوی بلند سر داد. این علامت آنها بود. پیرزنی از اتاق گوشه حیاط داد زد:
«خناق هفت ساعته! بیا چائیت رو زهر مار کن، آتیش به جون گرفته.»
لحظه ای بعد «جک» دلاور کنار بساط صبحانه نشسته بود . یک لقمه بیشتر نخورد. بقیه غذا را پیچید و کنار گذاشت. بعدا در جنگل با «جان» و «جو» می خورد؛ آنها همیشه گرسنه بودند.
وقت را نباید تلف می کرد، امروز روز حادثه بود. پیژامه راه راه گشاد را بالا کشید. کمربند پدرش را روی آن بست و هفت تیر را شال کمر زد (پدرش اگر قضیه گم شدن کمر را می فهمید پوستش را قلفتی می کند، ولی مهم نبود). یک نوار قرمز به پیشانی بست، پری را که به همان رنگ در آورده بود به نوار نصب کرد، کمان و دو تا چوبه جگن را که ازلای حصیر بیرون کشیده بود برداشت( مادرش اگر بو می برد حسابی حالش را جا می آورد، ولی اشکالی نداشت.).
«جان» و «جو» منتظر بودند، نمی شد آنها را زیاد معطل گذاشت.
در چوبی خانه ، از حیاط با کف آجر فرش فرسوده اش مستقیما به جنگل باز می شد. «جان» در کناردرختی تناور منتظر بود. هر یک به دیدن دیگری ناگهان مثل خروس براق شد: دستها به طرف کمر رفت و در یک لحظه دو سلاح بیرون کشیده شد. گلوله ها مثل باران از لای دندانهای به هم فشرده غریو می کشید.در همین اثنا گاه موسیقی هیجان انگیزی هم شنیده می شد. «جک» تیری در کمان گذاشت و به طرف حریف رها کرد، ولی جوابی از آن طرف نیامد. «جان» دلاور ازروزی که با تیر زده بود پس گردن مش قنبر آب شاهی تیر کمانش از طرف پدرش توقیف شده بود.
«حمله!»
گروه دلاوران که اکنون «جو»ی دلیر نیز به آنها افزوده شده بود چهار نعل به طرف انتهای کوچه آسیاب والی به حرکت در آمد. «جو» به علت کوچکی جثه اندکی عقب تر می تاخت ولی بالاخره خود را به آنها می رسانید.
نزدیک به انتهای کوچه اسبها از حرکت ایستادند، باید نفسی تازه می کردند. آفتاب تازه بالا آمده بود و سر شاخه های درختان جنگل را روشن می کرد. جنگل کاملا ساکت و آرام بود و هیچ صدایی شنیده نمی شد به جز فریاد آق عبدالله لبو فروش که می گفت:
«پخته و برشته و داغه، بیا لبو دارم صبحانه.»
امروز روز حمله به قلعه جادو گر پیر بود. تا آن روز این نقشه عقیم مانده بود ولی....
ادامه دارد...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 2:5  توسط مهدی
|

انفجار
اشک « یتیم »
آه « گرسنه »
شعله « سیاه »،
در کویر آسمان پیچیده.
و بر قله « صهیون »
زمین ،
تاریک است.
و قلب ها، دارد در میان تاریکی می پوسد.
رگ های زندگی، در فضای انجماد،
انتظار می کشد.....تا یک قطره ی خون زنده را بمکد،
هیچ خونی نیست، که به رگ های مرده سر بزند.
هیچ خون آزادی، نمی جوشد.
آزادی را ، گفتارها خورده اند.
چیزی که مانده
اشک یتیم ها
و آه گرسنه هاست.
با خشم پایدار فزون
« خشم سیاه »
با قندیل های بزرگ مرگ...
که از سقف کاخ ها
به زمین نزدیک می شوند.
و انفجار آنها، انفجار زندگی است.
اکنون ، یتیم ها.
اکنون ، گرسنه ها
اکنون خشم سیاه ،
از قندیل های بلند مرگ ، نمی ترسند
از انفجار نمی ترسند
که انفجار زندگی،
امید زندگی است
و مرگ هدیه ای ،
برای زنده ها
( عین. صاد)
+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 17:18  توسط مهدی
|